تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد
 

من نمی دونم خودم گم شدم یا دلمو گم کردم.این روزا دنبال یه چیزی می گردم یه چیزی که احساس می کنم جزئی از وجودمه .انگار نیمه ی کم شدمه ولی هرچی می گردم به هیچی نمی رسم .اصلا نمی دونم چه مرگمه با دوستام می گردمو می خندنمو شادی می کنم به محض اینکه ازشون جدا  میشم یه بغضی تموم وجودمو می گیره دلم می خواد همون جا میون همه بزنم زیر گریه که بیشتر مواقع همین کارو می کنم.چه روزایی که با چشمای گریون تو خیابونای این شهرقدم زدم.وقتی ام که به زور خودمو نگه می دارم که گریه نکنم انگار دارن خفم می کنن بعدشم قلبم از جا کنده می شه.وقتی تو خیابونا را می رمو آدمو را میبینم اصلا یه جوری می شم.نمی دونم چطوری توصیفش کنم.ولی یه احساس یدی بهم دس می ده.این روزا نیاز دارم با یکی حرف بزنمو خودمو خالی کنم.ولی با کی حرف بزنمو حرفای دلمو بهش بگم.حرفایی که تو این همه سال تو دلم جا خوش کرده حرفایی که نه می تونم تو دلم چالشون کنم نه می تونم بریزمشون بیرون.همیشه دلم می خواست میون دوستام یکی باشه که حداقل یکم به خودم شبیه باشه تا موقع نیاز باهاش درد وودل کنم که شاید حرفامو بفهمه.بفهمه که من با خیلی از پسرا فرق دارم.حرفای من از یه جنس دیگس.

دارم فک می کنم با آدما با بزرگتر شدنمون چقدر عوض می شیم.حالا خوب و بد بودنمون بمونه کنار منظورم از عوض شدن روحیاتمون و اون چیزایی که بهشون علاقمند می شیم.بچه گیام آرزوهای زیادی داشتم که نمی خوام در موردشون حرفی بزنم ولی بکی از آرزوهایی که الان دارم اینکه برگردم به سن18سالگیم و برای همیشه تو اون سن بمونم.احساس می کنم دچار تزلزل شخصیت شدم. تو خونه با اینکه همه ی اعضای خونوادمو با تمام وجودم دوس دارم بهشون می پرم به خاطر یه حرف ساده عصبانی می شم بعدشم می رم می شینم زار زار می زنم زیر گریه.انگار دارم دیوونه می شم..یکی از هم کلاسیام بهم گفت نوشته هات خیلی غمگین و نا امید کنندست .خب راسم میگه ولی من به این غم لعنتی عادت کردم.دلم می خواد داد بزنم به همه بگم که چه مرگمه بگم که اگه غمگینم به خاطر شماهایی هستش که که اگه بدونین چه مرگمه هر چی از دهنتون در بیاد بهم می گین.ولی خب به گفته ی یه نفر بزرگترین آرزوم اینکه یکی مثل شماها بودم.

 دلنوشته ای از منصور        دوشنبه          20/7/1388       ساعت21:45

 

پ.ن1:درست روز بعدی که این متنو نوشته بودم یکی از دوستامو تو خیابون دیدم .شروع کردیم به پیاده روی و در مورد همه چیز با هم حرف زدیم.حتی در مورد حرفای دلم.از حرفاش اینو فهمیدم کمه باید منتظر باشم تا زمان بگذره.

پ.ن2:بعد اینکه دو بار رفتم بوتیکش هر موقع منو تو دانشگاه می بینه بهم سلام میکنه منم جواب سلامشو می دم ولی کاش می تونستم حقیقتو بهش بگم.

پ.ن3::تقریبا یه ماه که وقتی از خواب بیدار می شم اولین کاری که می کنم اینکه می رم سراغ موبایلم.

پ.ن4:کاش می تونستم مثل گذشته یه پسر مغروری بشم که جز خودش هیشکیو دوس نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:44  توسط منصور | 

 

 این مطلبو از وبلاگ دوست خوبم توحید جون برداشتم.اسم وبلاگش هست اورک سوزلریم(حرفای دلم).

اگر کسی وارد شهر سیاحتی و تاریخی اردبیل بشود و از ساکنان این شهر سوال کند که مرکز شهر

کجاست؟ بی شک جواب می شنود : چهارراه امام خمینی (ره)

کافیست در چهارراه امام چند قدمی به طرف میدان ورزش برداری ، خواه و ناخواه چشمت به تابلوی

بزرگی می افتد که رویش نوشته شده: باغ ملت این پارک

درست در مرکز شهر و چسبیده به استانداری اردبیل واقع شده است.

اگر وارد این پارک شوی ، ساکنان همیشگی اش طوری نگاهت می کنند که احتمالا  از ترس.... با این که

اسم این پارک ، باغ ملت است ولی ملت از این پارک به

شدت هر چه تمام تر متنفرند.باغی که کمتر شخص شخیصی ، بیش از یکبار تجربه اش کرده است.

باغی  که  ثابت می کند که در اردبیل  یا مسئولی وجود ندارد یا

مسئولان این شهر برای مسئولیتشان خم به ابرو نمی آورند. باغی که همانند آب سردی است بر آبروی

اردبیل و اردبیلیان . باغی که نظافت و پاکیزگی در آن بسان

سوزنیست در انبار کاه.

یادم هست اواخر فروردین ماه سال 1388 برای خواندن مجله ای وارد این باغ شدم،بالاخره بعد از 10 ،15

دقیقه ای صندلی برای نشستن پیدا کردم (فکر نکنید در

 این پارک صندلی وجود ندارد تا دلتان بخواد صندلی هست ولی آدم رغبت نمی کنه حتی کفشش را هم

به روی صندلی بگذارد) و مشغول خواندم مجله شدم . بعد از

چند دقیقه ای آقایی 40 ، 45 ساله ای در کنارم نشست و شروع کرد باهام حرف زدن.

سلام، میشه اینجا بنشینم ؟

سلام، خواهش میکنم ، بفرمایین.

خوبین شما؟

ممنون ، بدک نیستم.

شما هم مثل من نمی تونید در منزل مطالعه کنین؟

چرا ولی فعلا منزل مناسبی پیدا نکرده ام.

دانشجویید؟

آره

خب ناراحت نشید ، اگر منزل پیدا نکردین، می تونید بیایید خونه ما.

نه متشکرم

این چه حرفیه پسرم ، خونه خودتونه

.

.

.

.

.

صحبتها ادامه داره

.

.

.

بعد از نیم ساعتی

دوهزاریم افتاد که آقا واسم نقشه های شومی داره ؛ خودمو زدم کوچه علی چپ

چون شما اصرار می کنین، میام خونتون تا منزل مناسب پیدا کنم

پسرم ما چند نفریم ها

اشکالی نداره ، هر چی بیشتر بهتر

نهار خوردی؟

نه ، آخه پولم تموم شده

می خوایی بریم خونه و تخم مرغی چیزی آماده کنیم؟

آره بریم

و باهم  راه افتادیم

راستی پسرم اسمت چیه ؟

توحید

و اسم شما ؟

نوکرت فریدون هستم.

چنین نگید آقا فریدون شما جای بابای منید.

جلوی درب پارک

آقا فریدون  پول دارین بهم بدی تا سیگار و رانی بخرم؟

چقدر می خوای؟

دوهزار تومان

اوه! چه خبرته ؟ چه سیگاری می کشی ؟

وینیستون

الان میرم واست می گیرم

نه راضی به زحمت نیستم ، اگه پول بدین از این کیوسک می گیرم و میام

یه وقت در نری؟

این چه حرفیه آقا فریدون ! من که پول و مکان ندارم ، کجا می تونم برم

خودم میرم واست میگیرم

پس بگو دیگه واسم اطمینان نداری ؛ پس من میرم.از آشنایی با شما خوشحال شدم.خداحافظ

آقا توحید چرا ناراحت میشین ؟ شوخی کردم بهت . بگیر دوهزار تومان که قابل شما را نداره

نه من میرم شما که بهم اعتماد نداری

جون من نرو.اینم دو تومان

دستت درد نکنه آقا فریدون .الان میگیرم و میام

بعد از دو، سه متر برگشتم و به فریدون گفتم :

آقا فریدون

جان

جانت بی بلا ، آقا فریدون هر وقت پشت گردنتو دیدی من و دو تومنتو هم می بینی

 

 

پ.ن1:من یه بار رفتم اون پارک  خراب شده برا هفت پشتم بسه. هر طرفو نگا می کردم یه جفت چشم بهم زوم کرده بود.خیلی احساس بدی داشتیم

پ.ن2 : دوست خوبم (س)خیلی خیلی دوست دارمو هیچوقت فراموشت نمی کنم.

پ.ن3:توحید جونم به خاطر کپی برداری غیر مجازم ببخشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:26  توسط منصور | 

بوی پاییز

بوی پاییز می آید

بوی غربت

بوی جدایی برگ از درخت

دلم برای درخت می سوزد

آن زمان که

رفتن  برگ را می بیند

رفتن یگانه همدم تنهایی خویش

چه زود گذشت

فصل شور و عشق و حرارت

فصل تابستان

و چه زود رسید

فصل جدایی تنهایی حسرت

فصل پاییز

چه دلسنگ است عابری که پا بر روی برگ می گذارد

و آه درخت را نمی شنود

من می دانم چقدر تنهایی درخت بزرگ است.

 پ.ن1:البته من پاییزو خیلی دوس دارم .یه خیابون خلوتی  هستش که درختاش  بزرگن(همون خیابونی رو می گم که میرسه به بیمارستان فاطمی) .همیشه دوس دارم تو اون خیابون زیر درختا قدم بزنم برگا هم آروم آروم بریزن رو زمین.

پ.ن2:دیشب ساعت 11رفتیم سرعین.رفتیم استخر بش باجیلار آبش داغ داغ بود کلی حال داد.ولی چه فایده الان حالم اصلا خوب نیست نمی دونم آنفولانزای خوکی گرفتم یا سرما خوردم .

پ.ن3:یه شعر دیگه در مورد پاییز داشتم ولی هرچی گشتم پیداش نکردم.ولی بهتون قول میدم که حتما بزارم تو وبلاگم.

پ.ن4:باور کنین یادم رفت چی می خواستم بگم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:16  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 19/3/1368
دانشجوی رشته ی زیست شناسی
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
اورک سوزی(توحید)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
ساسپی و دوستان(مجید)
محرم دل
سکوت خاموشی(سمیه)
سکوت(فاطیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM