تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد

نوشتم به یاد کسی که با رویایش زندگی کرده ام و زندگی خواهم کرد وبا رویای او زنده خواهم ماند.

 

 ترانه ی آغاز

در من هزار حرف نگفته

هزار درد نهفته

هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند

در من هزار آهوی تشنه

در خشکسال دشت پریشانند

در من پرندگان مهاجر ترانه های سفر را

در باغ های سوخته می خوانند.

با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست

با من که زخم های فراونی

بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند

هر قصه یک ترانه

هر ترانه خاطره ای دیگر

هر عشق یک ترانه ی بیدار است.

در خامشی حضورم حرف مرا بفهم

یا برای عشق زبانی تازه پیدا کن

تا درد مشترک

زبان مشترکمان باشد.

حرف مرا بفهم و مرا بشنو

این من نه آن من دیگر

آن کس که پنجره ی چشم های من او را

کهنه ترین قاب است.

از پشت پنجره ی زندان

حرف مرا بفهم

که فریاد تمامی زندانیان

در تمامی اعصار است.

درگیر و دار قتل عام کبوتر ها

در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون

وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ما

بر مسلخ همیشگی انسان

در لحظه ی شکفتن فریاد

باران سرخی از ستاره سرازیر است

آنسان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری

از برآمدنشان است

تو گریه می کنی

از عمق آشنای جنگل چشمانت

از عمق جنگلی که در آن پاییز در غروب به بغض نشسته است

باران بی دریغ اشک تو می بارد

تا عطر خیس جنگل پاییز

در من هوای گریه برانگیزد

آنگاه از چشم ذهن من

شعری بسان گریه فرو ریزد.

من شعر می نویسم

تو با ترانه های عاشق من عاشق

تو با ترانه های تشنه ی من دریا

بر پنج خط ساز سفر زخمه می شوی!

تو گریه می کنی!

تو لحظه های شعر مرا در خویش تجربه کرده

یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی

یا با ترانه های من بر لب

در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی

یعنی که با منی

دیروز

امروز

تا هنوز وهمیشه...

آیا زبان مشترک این نیست؟

آن زبان تازه که می گفتم؟

آیا زبان مشترک این نیست؟

 

پ.ن1:دوست خوبم (س)باور کن هر کاری کردم تا پیشنهادتو قبول کنم ولی نتوستم خودمو راضی کنم.حالا اگه شد بعدا دوباره در مورردش حرف می زنیم

 پ.ن2:دوستای خوبم عیدتون مبارک.من  بالاخره بعد از پنج سال روزه گرفتن امسال تونستم یک ماه کامل روزه بگیرم .شاید باور نکنین ولی یه احساس خاصی دارم.حس می کنم آدم شدم.

 پ.ن3:راستی دوست خوبم (س)یادم رفت بگم دیگه من مثل گذشته همیشه غمگین نیستم فقط گاهی اوقات دلم می گیره که اون موقع میام خودمو اینجا خالی می کنم.به خاطر همین شاید همه ی نوشته هام غمگین باشه.درکل می خوام بگم که خندیدن به زندگی رو دارم یاد می گیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط منصور | 

 

هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیشکی نمی مونه تا با من توی راهم  همسفر شه

آخه می ترسه که با من با دل من در به در شه

هیشکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیس خیس

چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیشکه نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته

هیشکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

آخه تو کلبه ی سوت و کور تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه

میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه

 

 

برام دعا کن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:41  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 1368
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
اورک سوزی(توحید)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
ساسپی و دوستان(مجید)
محرم دل
سکوت خاموشی(سمیه)
سکوت(فاطیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM