تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

 اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص

 

 

پ.ن:یه دوست عزیز ازم خواست دیگه آه وناله ننویسم.منم تا میتونستم شاد نوشتم.به اصطلاح دارم به خودم روحیه می دم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:18  توسط منصور | 

 

این منم پسری که در تاریکی این شهر آرام می رود.به کجا؟ نمی داند.اما بزرگترین آرزویش این است که به سرزمینی برسد که دیگر سنگینی هیچ نگاهی را بر روی احساس پاکش حس نکند.پشت سرش را نگاه می کند جایی برای زندگی نیست.رو به رویش آینده ای مبهم در انتظارش است..سرنوشتش چه خواهد بود ؟به خوشبختی خواهد رسید؟جرمش چیزی نیست جز دوست داشتن .مجازازتش تنهایی و فرار از همه حتی از خودش.خسته از همه ی مردم به راهش ادامه می دهد. مردمی که در گناهان خود غوطه ورند اما  پسرک را به جرم دوست داشتن محکوم به نابودی می کنند.

آری این منم پسری که در تاریکی این شهر آرام می رود.پسری که نهایت وحشت را از تاریکی داشت.اما حالا در تاریکی زندگی غرق شده.دیگر تاریکی جزیی از وجود او شده.پسری که تاریکی تنها همدمش است و تاریکی را با تمام وجودش دوست می دارد چون می خواهد در تاریکی این شهر خود از دیدگان تحقیر آمیز مردم پنهان کند.مردمی که سنگینی نگاه های آن ها قلب شیشه ای پسرک را هزار تکه کرده.

مردمی که فکر می کنند تکه های شکسته ی قلب پسرک هم چون دشنه ای به جانش فرو خواهند رفت تا او را از دوست داشتن باز دارند.اما آنان نمی دانند که هر یک  از تکه های شکسته ی قلب پسرک به او می گویند دوست داشتن  پاک ترین احساس در زندگی یک انسان است.

ولی افسوس.افسوس که بزرگترین درد پسرک این است که همانند این مردمان سنگ دل او نیز خود را گناهکار می داند.

 

دل نوشته ای از منصور          شنبه       ۱۰/5/1388            ساعت2:22       

  

پ.ن:محمد حسین عزیز این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمان هم نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:40  توسط منصور | 

 

می نویسم به یاد روزهای بچگی.به یاد روزهایی که با چشمان کوچکم دنیا رو خیلی کوچک می دیدم.به یاد روزهایی که زندگی رو ساده تر از اینکه هست می دیدم.به یاد روزهایی که تمام زندگی ام پر بود از خوشحا لی. به یاد روزهایی که ذهنم;قلبم و روحم پاک بود.به یاد روزهایی که فقط خودمو می دیدم و خودمو دوست داشتم.به یاد روزهایی که از دنیای بزرگترها هیچ چیز نمی دونستم.فکر می کردم تمام زندگی اون چیزی هست که در مقابل چشمانم قرار گرفته.ولی افسوس که آن دوران چه زود گذشت و من هنوز دلم پیش آن بازی های کوکانه گیر کرده.

چه آرزوی خوبیست خوابیدن در کنار مادرم وقتی که با دستان مهربانش نوازشم می کند و من آسوده از همه چیز آرام آرام به خوابی کودکانه فرو می روم.چقدر دوست دارم که دوباره دست در دست مادرم به مدرسه بروم.سختی نشستن بر روی نیمکت های صفت و چوبی را دوست دارم.به یاد شیطنت های پنهانی مدرسه می افتم.به یاد ترس هایی که از ناظم مدرسه داشتم.به یاد روزهایی که رفتند و دیگر باز نخواهند گشت.شیرینی بیست گرفتن هنوز هم از زبان روحم نرفته است.به یاد روز های کتک خوردن از پدرم می افتم .همه ی آن روزها گذشت و گذشت تا رسید به نوجوانی.روزهای جدیدی در زندگی.یاد روزهایی که از تغییرات بدنی ام می ترسیدم.یاد روزهایی که از هر تغییر جزئی ترس تمام وجودمو تسخیر می کرد ولی روی گفتن به کسی را نداشتم.به یاد روزهایی که به طور کامل نوجوانی را پشت سر نگذاشته بودم و بدنم ریتم نامنظمی داشت.

خدایا خدایا همه ی آن روزها را با تمام وجودم دوست دارم.شیرینی آن ترس و دلهره ها بهترین خاطرات نوجوانی ام است.

روزگار گذشت و گذشت تا اینکه رسیدم به فصل جدیدی از زندگیم.یعنی فصل جوانی.فصل نابودی روحم ذهنم و در نهایت جسمم.فصلی که دیگر نمی خواهم زنده باشم.به  خاطر چیزی که در وجودم هست.به خاطر حسی که باورش دارم ولی نمی توانم قبولش کنم.به خاطر متفاوت بودنم.فصلی که باید بهترین روزهای زندگیم باشد بدترین روزهای زندگیم شده است.فصلی که زندگی برایم مفهوم خود را از دست داده.فصلی که روحم مزه ی شیرینی را را احساس نمی کند.فصلی که می خواهم پرواز کنم تا بی نهایت.

 

دل نوشته ای از منصور    شنبه     6/4/1388    ساعت 14:50

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط منصور | 
 

 

امشب به دنبال تمامي ردپاها خواهم رفت تا شايد بالاخره به ردي از تو برسم ولي افسوس خوب مي دانم براي من رسيدن دوباره به تو فقط يک روياست. رويايي دست نيافتني و اين را نيز ميدانم که رفتن تو هميشگي بود و برايش بازگشتي نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:31  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 19/3/1368
دانشجوی رشته ی زیست شناسی
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
اورک سوزی(توحید)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
ساسپی و دوستان(مجید)
محرم دل
سکوت خاموشی(سمیه)
سکوت(فاطیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM