![]() |
![]() |
|
| چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد |
|
من از او گریزانم او همچو سایه به دنبال من من دور می ریزم سیب های سبز و پوسیده را او می کارد تک تک آن ها را در وجود خاکستری ام من خودم را در آیینه گم می کنم او آیینه ای می شود در مقابل من آه چه زود پیر شده اند کودکان در هوای مسلول کوچه ها گویی زمان فرصت ماندن و خواستن را از آنها سلب کرده آری این زمان است که روح یخی مرا در انزوای لحظه ها آب می کند
پ.ن:قرار بود این متنو روز نوزدهم خرداد ماه(روز تولدم)بزارم تو وبلاگم ولی خب به خاطر امتحانات نتونستم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:10 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند هرچه را آغاز وپایانی است حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست زندگی راهست از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ××××××××××× من منصور هستم متولد 19/3/1368 دانشجوی رشته ی زیست شناسی از اهالی اردبیل |
| پیوندهای روزانه |
|
آذربلاگ بیرتک وبسایت ایرانیان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|