تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد

 

من از او گریزانم

او همچو سایه به دنبال من

من دور می ریزم سیب های سبز و پوسیده را

او می کارد تک تک آن ها را در وجود خاکستری ام

من خودم را در آیینه گم می کنم

او آیینه ای می شود در مقابل من

آه چه زود پیر شده اند کودکان در هوای مسلول کوچه ها

گویی زمان فرصت ماندن و خواستن را از آنها سلب کرده

آری این زمان است که روح یخی مرا در انزوای لحظه ها آب می کند

 

 

پ.ن:قرار بود این متنو روز نوزدهم خرداد ماه(روز تولدم)بزارم تو وبلاگم

ولی خب به خاطر امتحانات نتونستم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:10  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 19/3/1368
دانشجوی رشته ی زیست شناسی
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
اورک سوزی(توحید)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
ساسپی و دوستان(مجید)
محرم دل
سکوت خاموشی(سمیه)
سکوت(فاطیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM