![]() |
![]() |
|
| چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد |
|
من خسته شدم.از همه چیز وهمه کس حتی از خودم. ازت دلیگرم خدا.چرا از خودم نپرسیدی که می خوام به این دنیا بیام یا نه .چون من نمی خواستم به این دنیا بیام حالا هم که اومدم می خوام برم ولی نمی دونم چطوری . خدا ازت خیلی ناراحتم من نمی خواستم تو این دنیا باشم اصلا نمی خواستم وجود داشته باشم تو منو مجبور کردی. دیگه خسته شدم از این زندگی نکبت .نمی خوام زنده باشم . نمی دونم تا حا حالا از ته دل احساس کردین کاش بمیرین یا نه. من الان همین حسو دارم یعنی از ته دل می خوام که بمیرم .همین الان,همین الان که دارم اینارو می نویسم ولی افسوس که همه چیز دست خود آدم نیست.این که می گن ما آدما اختیار زندگیمونو داریم همش شعار .اگه شعار نبود حداقل می تونستیم یه ساعت خودمون باشیم و اونطوری که دلمون می خواد زندگی کنیم. دلم گرفته نمی دونم از این زندگی چی می خوام ولی اینو می دونم که می خوام برم دلم می خواد ازم هیچی باقی نمونه درست مثل اینکه اصلا وجود نداشتم.من می ترسم از همه چیز می ترسم از گذر زمان می ترسم ازاینکه پیر بشم می ترسم. دلم می خواد همیشه به این قیافه بمونم ولی افسوس. چرا باید به این دنیا بیام و بعدشم بریم .کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.خدایا خودت کمک کن. دل نوشته ای ازمنصور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:16 توسط منصور |
|
|
چه زیبا! گفتم دوستت دارم! چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده! آغوشم برایت باز شد! چه ابلهانه! با تو خوش بودم! چه کودکانه! همه چیزم شدی! چه زود! به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی! چه ناجوانمردانه! نیازمندت شدم! چه حقیرانه! واژه ی غریب خداحافظی به من آمد! چه بی رحمانه! من سوختم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:17 توسط منصور |
|
|
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:21 توسط منصور |
|
|
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:19 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند هرچه را آغاز وپایانی است حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست زندگی راهست از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ××××××××××× من منصور هستم متولد 19/3/1368 دانشجوی رشته ی زیست شناسی از اهالی اردبیل |
| پیوندهای روزانه |
|
آذربلاگ بیرتک وبسایت ایرانیان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|