![]() |
![]() |
|
| چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد |
|
یادت هست که گفتی دوستت دارم سرم رو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.سرم رو بالا آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه تکرار اون حرفای نافذ و اون جمله که هیچ وقت برایم تکراری نمی شد باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوستت دارم. مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟ یکی از ما دو تا دروغ می گفتیم... ولی هنوز... همان قدر برایم عزیز هستی که نمی توانم تهمت ان دروغگویی رابه تو بزنم. آری من دروغ می گفتم دروغی به وسعت تمایی بی تو ماندن هایم من دوستت نداشتم من دیوانه وار عاشقت بودم.من تو را با ذره ذره ی وجودم می پرستیدم ولی تو............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:27 توسط منصور |
|
|
این روزها دلم هوای کودکی ام را کرده است.پاکی و صداقتش را! به یاد کودکی ام می افتم که به دنبال مادرم می دویدم و او همیشه با آغوش گرمش پذیرایم بود و لحظه ای چشم ازم بر نمی داشت. به یاد کودکی ام می افتم که لحظه ها را می شمردم تا بزرگ شوم و معنای دنیای بزرگتری را بفهمم . حال که بزرگ شده ام ودنیای بزرگ بزرگ را لمس کرده ام.پشیمانم وآرزو می کنم ای کاش همیشه کودک می ماندم و آرزوی بزرگ شدن نمی کردم و...
خدایا شاهد تنهاییم باش ببین غم ها و تنها ناجی ام باش پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش چراغ کلبه ام کم سو و تار است به نور خود چراغ هستی ام باش اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش دل صادق خریداری ندارد تو خواهان صفای ذاتی ام باش در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی ام باش |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:0 توسط منصور |
|
|
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند.
هیچ کسی به او کاری نمی داد. همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد. ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:1 توسط منصور |
|
|
"یا علی"
تو کوچه های کوفه باز پیچیده بوی غربت صدای جبرئیل می یاد به ماتم ولایت می گه یکی کشته شده که عشق آسمونه اگرچه شد فدا ولی تا به ابد می مونه پایه ی دین نبوی نبوده غیر از علی غرق به خاک و خون شده وجه خدای جلی ایٌام سوگ حضرت علی (ع) رو به همتون تسلیت می گم... التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:41 توسط منصور |
|
|
گفت : سلام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:59 توسط منصور |
|
|
مگر دنیا نمی داند که من سلطان غمهایم
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز، آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد آرزو کردم ای کاش هم اکنون هم چون مسیح ، بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد.یا لااقل هم چون قارون ، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد. اما...نه ، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. من یک« متوسط» بیچاره بودم و ناچار ، محکوم که پس از آن نیز" باشم و زندگی کنم " نه، باشم و زنده بمانم. و در این "وادی حیرت"پرهول و بیهودگی سرشار، گم باشم. و هم چون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد. در برزخ شوم این " پیدای زشت "و آن " ناپیدای زیبا " خرد گردم. که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که... « زندگی » نام دارد!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط منصور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:7 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند هرچه را آغاز وپایانی است حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست زندگی راهست از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ××××××××××× من منصور هستم متولد 1368 از اهالی اردبیل |
| پیوندهای روزانه |
|
آذربلاگ بیرتک وبسایت ایرانیان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|