![]() |
![]() |
|
| چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:49 توسط منصور |
|
|
"فرش گسترده ی تنهایی ام را با خودم می برم به کجاها نمی دانم این تنها سهم من از خوشبختی است"
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین عشق من و تو.ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه. باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست. ولی حیف تو رفتی دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جزعشق تو درخاطرمن مشغله ای نیست رفتی تو. خدا پشت و پناهت .به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست *************************** بیر یوواسیز قوشا دونسم گوزدن آخان یاشا دونسم اینتیظاردان داشا دونسم سنی یاددان چیخارتمارام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:46 توسط منصور |
|
|
حوض یلوری من ماهی ام و صید شدم از دل دریا تنها غم من محنت دوریست خدایا در حسرت دریایم و در جام گرفتار زندان من این حوض بلوریست خدایا
کاش می شد کاش می شد دوستی ها را شناخت عشق را تفسیر کرد کاش می شد همچو یک سبزی فروش عشق را در کوچه های تنگ قلب بی وفایان داد زد کاش می شد معرفت را قاب کرد بر سر در دل ها گذاشت کاش می شد... پریشانی در پاییز مهر تک برگی گم شده در بادم که داستان پریشانی ام را واژه واژه برای خاک هجی می کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:35 توسط منصور |
|
|
دقیقا43سال پیش بود.یا بهتر بگم42سال و10ماه و18روز پیش.یک روز پاییزی که وقتی گفتی می رم نتونستم تو دانشکده دووم بیارم.اون روزا من داشتم در بروکسل هنر می خوندم.بعد از اینکه وارد دانشکده ی پزشکی شدم و دیدم که با روحیات من جور در نمی یاد.پزشکی رو ول کردم و یک سال در افسردگی کامل بودم. ماجرا از کلاس آناتومی شروع شد.از آنجا که استاد قلب یک مرده رو جلوی چشمای من در آورد.همه ی رگ هاشو عضلات شو دریچه هاشو نشونمون داد.ولی نگفت که عشق از کجا واردش می شه و کجا می شینه و وقتی بخواد خارج بشه کدام دریچه راهشو می بنده. گفت که این قلبه معمولا70تا در دقیقه می زنه.ولی من یادمه وقتایی که تو رو می دیدم خیلی بیش تر می زد. حتی این اواخر تا 120تا رو شمرده بودم.وقتایی که با هم سینما مجستیک می رفتیم یا تئاتر یا سالن رقص شبانه ی دانشگاه حدس می زدم تا 130هم می رسید.تو می تونستی خودتو کنترل کنی ولی من نه.واسه همین تو از شاگردای موفق شدی ولی من نه.من پزشکی رو ترک کردم و تو ادامه دادی.دانشکده پزشکی برای من ساخته نشده بود.اونجا فقط و فقط تو رو برا من سوغات آورد.یه دختر شیطون که من به خاطرش سعی کردم پزشکی روادامه بدم ولی نشد.واقعا نشد.حتی حرفای تو هم نتونست منو وادار به ادامه بکنه. گفتم یه مدت مرخصی بگیرم.گرفتم ولی در بروکسل موندم.نمی تونستم به آنتورپ برگردم.آنتورپ تو رو نداشت خالی خالی بود.تازه اسمش شبیه اسم تو بود.آنت قشنگم آنت نازنینم آنت شیطان و دوست داشتنی. تصمیم گرفتم برگردم.می دونستم چیکاره بشم.هنر و مجسمه سازی.می خواستم روزی10تا مجسمه از تو بسازم و همه جای خونه ام بزارم.بعد تو دانشکده ها و دانشگاه و تو میدان های شهر.تو منبع الهام من بودی. همه ی تنت و از بر بودم.موهای موج دار خوش رنگت رو.بینی کوچک استخوانیت که من با اون تورو می شناختم.چشمایی که انگار درونش مشعلی روشنه پر از نور و شراره.هزاران ایده داشتم.برای تو و برای خودم.ولی تو گفتی که می ری.گفتی که باید بری آمریکا و اونجا درست رو ادامه بدی.من اون روز فروریختم. کاغذهایی که طرح هامو روش کشیده بودم روی پارکت چوبی کافه ولو شد.بعدش فنجان قهوه از دستم افتاد و شکست. تو هیچی نگفتی.برخلاف دفعات قبلی که کلی حرف می زدی ساکت فقط نگام کردی.و آخرش گفتی می تونم با تو تا شیکاگو برم.حتی گفتی می تونم تا موناکو با تو بیام برای بدرقه.ولی من نمی خواستم به سفری برم که تو رومی بره و بر نمی گردونه و آن روز رسید. هنوز هم با یاد آوری آن روز دلم می خواد همه ی مجسمه هامو بشکنم. هنوز هم کلاه قهوه ای مخملیت کت پشمی چهار خونت و اون دامن پشمی چین دار تنگت رو که باهم از لیژ خریده بودیم یادم می یاد.هنوز هم می دونم که شکلات ها رو کجای اون کمدت قایم می کردی.هنوز می دونم که نامه های منو زیر کدوم چراغ و در کدوم اتاق می خوندی.هنوز می دونم شماره ی پات چنده.هنوز یادمه که توی کیفت چی ها می ذاشتی.هنوز یادمه که کیف حصیری دوست نداشتی.هنوز یادمه که کیف جیر قهوه ای سوخته و پارچه ای قرمز رنگ جزو انتخاب های اصلی ات بودند. هنوز شماره پلاک ماشینی که تو رو از من دور کرد یادمه.هنوز هم قیافه ی راننده اش کابوس روزانه ی منه.هنوز هم هر روز ساعت نه بیدار می شم تا چشمم به ساعت 8و26 دقیقه نیفته.هنوز هم سر راهم به خیابون پانزدهم از خیابون فرعی ژرز کرون رد می شم تا از خیابون چهاردهم و از جلوی اون آپارتمان قدیمی شماره ی 113 عبور نکنم. ولی این روزها دور و برم پره از مجسمه هایی به شکل آنت عزیزم.دیگر کمبود تو رو حس نمی کنم.می دونم که الان در نیواورلئان هستی و پزشک سال خورده و متشخصی شده ای که اوقات بازنشستگی ات رو به کارهای خیریه سپری می کنی.ولی من چه کنم که عاشقی بازنشستگی ندارد.من46ساله که عاشقم و در این 46سال بیش ترین توجهی که به من شده نگاه چپ راننده ماشینی بود که تو رو از من گرفت. آنت عزیزم بلژیک بروکسل و آنتورپ و لیژ و پاریس و اروپا یادگاری های تو اند.می خواهم مجسمه ی آخرم رو از خودم بسازم .مردی که روی اسبی نشسته واسب دو پای جلویش رو بلند کرده است. مردی با لباس جنگی ولی با دستان خالی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:13 توسط منصور |
|
|
می خوام امشب از خودم به تو شکایت بکنم می خوام ا زدرد دلم برات حکایت بکنم
کی می گه مرده نفس نمی کشه؟ کی می گه نبض جسد نمی زنه؟ خوبه که چشاتو یک دم وا کنی ببین اون مرده چقدر شکل منه دیگه دارم می پوسم تو این کفن روی زخمام تو دیگه نمک نزن هی از این و اون نپرس مرده کیه؟ آره اون مرده منم.جز من کیه؟ ...................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:26 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند هرچه را آغاز وپایانی است حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست زندگی راهست از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ××××××××××× من منصور هستم متولد 19/3/1368 دانشجوی رشته ی زیست شناسی از اهالی اردبیل |
| پیوندهای روزانه |
|
آذربلاگ بیرتک وبسایت ایرانیان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|