تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد

من اگر روزی گم شدم

سراغم را از پرستوی مهاجری بگیرید

که سالیان درازی است

در چشمهای من تخم می گذارد

ولی افسوس که دیگرآن پرستو به این

سرزمین نمی آید

 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط منصور | 

هنگام رفتن تو

چشمانم را بستم و برگشتم

نمی خواستم رفتنت را ببینم

باور نمی کنم

هرگز...آری هرگز

که روزی چنین مرا ترک کنی

اما افسوس که صدای قدمهایت

با تپشهای قلبم یکی بود

پس همچنان می خوانمت

هر چند رفتی اما هنوز هم

صادقانه می سرایمت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:19  توسط منصور | 

تو رهسپار می شوی

به سوی عشق

و من کنار پنجره در آرزوی یک نگاه

آه می کشم

تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی

و چشمهای بی قرارمن

به غربت همیشگی

هنوز خیره ماندهاند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:8  توسط منصور | 

عاشقی که تنها باشه

توی دنیا نمی مونه

دل عاشق روشکستن

شده کار این زمونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:14  توسط منصور | 

از وقتی که رفته ای اشک مهمان

ناخوانده ای است که برروی چشمانم

جاریست وقصد رفتن ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 14:21  توسط منصور | 

اگه خورشید بره چشمانمو دریا میکنم

تا سحر دریا رو من مست تماشا میکنم

انقدر   منتظر  یارم    میمونم   تا  بیاد

میدونم یه روزمیشه که یارم ازسفر بیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:3  توسط منصور | 

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگم بزم مستی ام

مرگ ویرانگرچه بی رحم وشتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر

سرزده می آید وراه فراری نیست نیست

 پس چرا      پس چرا عاشق نباشم تا ابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 8:29  توسط منصور | 

زندگی سه چیز است

اشکی که خشک می شود

لبخندی که محو می شود

یادی که تا ابد باقی می ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 8:28  توسط منصور | 

همیشه سبز می خشکد

همیشه ساده می میرد

همیشه لشکر اندوه

به قلب ساده می بارد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 13:56  توسط منصور | 

چنان دعاکن که انگار همه چیز دست اوست

                           و

چنان کار کن که انگار همه چیز دست توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط منصور | 

زندگی

گره ای نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم

زندگی

واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط منصور | 

هنوز از شعرهایم

خاطرات عشق می بارد

ولی می دانم

آخر با نگاه عشق خواهم سوخت

تو روی دست صدها آرزو

تشییع خواهی شد

ومن بر شانه های

بی پناه عشق خواهم سوخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:1  توسط منصور | 

دریای چشمانت عجب طوفانیست

ای نازنین...

اما من برای دیدنت بازساحل میشوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:0  توسط منصور | 

رنگین کمان

پاداش کسانیست که تا آخرین قطره

زیر باران می مانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:59  توسط منصور | 

می گویند شیشه ها احساس ندارند

هنگامی که شیشه را بخار گرفته بود

بر روی آن نوشتم که دوستت دارم و

او آرام آرام گریست.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:11  توسط منصور | 

دورتر از غروبها

خورشید به نوشته هایم نمی تابد

اما من با تمام وجود

ازتو می نویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:9  توسط منصور | 

می رسد روزی که بی من روزها را سرکنی

می رسد روزی که مرگ عشق راباور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعرهای کهنه ام را مو به موازبر کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط منصور | 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم نتوانم جستن

هر زمان کاری و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودم

که همه عمر سفر می کردیم

از دیاری به دیاری دیگر.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط منصور | 

شمع ها به آرامي مي سوختند. فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبت هاي آنها را بشنوي.

اولي گفت: من صلح هستم! با اين وجود هيچ كس نمي تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد، من معتقدم كه از بين مي روم . سپس شعله اش به سرعت كم شد و از بين رفت.

دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود، من هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم، بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم. وقتي صحبتش تمام شد، نسيمي ملايم بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد.

سومي گفت: من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم. مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند. آنها حتي عشق ورزيدن به نزديك ترين كسانشان را هم فراموش مي كنند و كمي بعد او هم خاموش شد.

شمع چهارم گفت: نترس. تا زماني كه من روشن هستم، مي توانيم شمع هاي ديگر را دوباره روشن كنيم.
من اميد هستم. كودك با چشمهاي درخشان، شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن كرد.
چه خوب است كه شعله اميد هرگز در زندگي تان خاموش نشود.
آنوقت هر يك از ما مي توانيم هر چهار شمع زندگي مان را باهم نگهداري كنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:6  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 19/3/1368
دانشجوی رشته ی زیست شناسی
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
اورک سوزی(توحید)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
ساسپی و دوستان(مجید)
محرم دل
سکوت خاموشی(سمیه)
سکوت(فاطیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM