تبليغاتX
رفتن تا بی نهایت
چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد

 

من از او گریزانم

او همچو سایه به دنبال من

من دور می ریزم سیب های سبز و پوسیده را

او می کارد تک تک آن ها را در وجود خاکستری ام

من خودم را در آیینه گم می کنم

او آیینه ای می شود در مقابل من

آه چه زود پیر شده اند کودکان در هوای مسلول کوچه ها

گویی زمان فرصت ماندن و خواستن را از آنها سلب کرده

آری این زمان است که روح یخی مرا در انزوای لحظه ها آب می کند

 

 

پ.ن:قرار بود این متنو روز نوزدهم خرداد ماه(روز تولدم)بزارم تو وبلاگم

ولی خب به خاطر امتحانات نتونستم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:10  توسط منصور | 

صبر می کنم

تا بیایی و

فانوس آسمان دلم را

برای ابد روشن کنی و

مرا به اوج آسمان برسانی

صبر می کنم

تا بیایی و

راز بارانی بودن دلم را

برای دلت فاش کنی

صبر می کنم

تا بیایی و

آبراه خونین دلم را

به رگهای سرخین قلبت...

روانه کنی

صبر می کنم

تا بیایی و

بدانی

بی تو بودن

یعنی چه...

بدانی یعنی....

رفتن تا بی نهایت

من

می مانم و می مانم و

باز...

می نویسم و می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:45  توسط منصور | 

خداوندا

اگر روزی بشر گردی زحال ما با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این ماتم از این بدعت

زمین را کفر می گویی نمی گویی

خداوندا

تو خود می دانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا

چه دشوار است

چه رنجی می برد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

نگاه ساکت بارن آرام روی صورتم دزدانه می لغزد

و مردم می گویند عجب این طفل خندان است

ولی مردم نمی دانند که من دنیایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتم سخت گریانم

 

پ.ن: از روز تولدم(نوزدهم خرداد)بدم می یاد.نشون میده که یه سال دیگه پیر تر شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:17  توسط منصور | 

 

من پر از پوچی و بی خیالی شدم دیگه به هیچ چیز خوشبینانه نگاه نمی کنم .همیشه منتظر یه اتفاق غیر منتظره هستم اونم از بدترین نوعش .حالم اصلا خوب نیست.همه ی درسام موندن از دوازدهم بهمن به بعد اصلا سراغ کتابام نرفتم .هر روز می گم روز بعد ولی نمی دونم روز بعد کی می یاد؟خسته شدم.به معنای واقعی کلمه خسته شدم.الان که  اینارو می نویسم دارم به آهنگ unuta bilsem امراه گوش می دم خیلی بهم حال می ده.

 

تقدیم به شما وبه دل خودم

دیروز مسافری در غروب به سوی نامنتهای جاده می رفت.چشمانش خسته,اما امیدوار بود.به پشت سر نگریست, گذشته ای مبهم با لحظاتی پرتکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست.چشمان پرسشگرش  به جلو خیره ماند,آینده ای نامعلوم.آری!حال زمانی بود که باید به جاده ی بی انتهای آینده سرازیر می شد.

گفتم:کجا ای دل دریایی؟گفت:به سوی دیار عشق و صفا.گفتم:هر کجا می روی چشم گریان مرا هم با خود ببر.

گفت:اندیشمندان چشم گریان توشه ی سفر نکنند.گفتم:پس چشم عاشق من کجا خواهد گریست؟!گفت:بین مرز دل و عقل.آنگاه هیچ چاره ای نیست برای چشم و اشک,جز آنکه به پای یار ریزد,همین و بس.گفتم:پس به جای آب و آیینه پشت مسافر,روزها رو به روی آیینه خواهم گریست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:42  توسط منصور | 
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 15:44  توسط منصور | 

 

من خسته شدم.از همه  چیز وهمه کس حتی از خودم. ازت دلیگرم خدا.چرا از خودم نپرسیدی که می خوام به این دنیا بیام یا نه .چون من نمی خواستم به این دنیا بیام حالا هم که اومدم می خوام برم ولی  نمی دونم چطوری . خدا ازت خیلی ناراحتم من نمی خواستم تو این دنیا باشم اصلا نمی خواستم وجود داشته باشم تو منو مجبور کردی. دیگه خسته شدم از این زندگی نکبت .نمی خوام زنده باشم .

نمی دونم تا حا حالا از ته دل احساس کردین کاش بمیرین یا نه. من الان همین حسو دارم یعنی  از ته دل می خوام که بمیرم .همین الان,همین الان که دارم اینارو می نویسم ولی افسوس که همه چیز دست خود آدم نیست.این که می گن ما آدما اختیار زندگیمونو داریم همش شعار .اگه شعار نبود حداقل می تونستیم یه ساعت خودمون باشیم و اونطوری که دلمون می خواد زندگی کنیم.

دلم گرفته نمی دونم از این زندگی چی می خوام ولی اینو می دونم که می خوام برم  دلم می خواد ازم هیچی باقی نمونه درست مثل اینکه اصلا وجود نداشتم.من می ترسم از همه چیز می ترسم از گذر زمان می ترسم ازاینکه پیر بشم می ترسم. دلم می خواد همیشه به این قیافه بمونم ولی افسوس. چرا باید به این دنیا بیام و بعدشم بریم .کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.خدایا خودت کمک کن.

دل نوشته ای ازمنصور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط منصور | 

 

چه زیبا!

          گفتم دوستت دارم!

                            چه صادقانه پذیرفتی!

                                                 چه فریبنده!

آغوشم برایت باز شد!

                 چه ابلهانه!

                          با تو خوش بودم!

                                                 چه کودکانه!

همه چیزم شدی!

                   چه زود!

                                به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی!

چه ناجوانمردانه!

                نیازمندت شدم!

                                  چه حقیرانه!

                                                واژه ی غریب خداحافظی به من آمد!

چه بی رحمانه!

                   من سوختم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط منصور | 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس تو را

از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی

و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و

نارنجی خورشید واكردم

نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا تا كی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر

میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم....!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:21  توسط منصور | 

 

من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي

مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:19  توسط منصور | 

 

 

خدایا تو خود میدانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

نگاه ساکت باران آرام روی صورتم دزدانه می لغزد و مردم می گویند عجب این طفل خندان است

ولی مردم نمی دانند که من دنیایی از دزدم یه ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتم سخت گریانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:2  توسط منصور | 

 

 

Seni xatirlayiram…

Bir bilsen men sensiz neler yashadim.

Cismen cavan qalsam da, ruhen qcaldim.

Yoxluguna bilerek heqiqeti daniram.

Olanlari silsem de, seni xatirlayiram…

 

 

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است.تنها دقایقی دیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

خندید به سادگیم آیینه و گفت: او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

گفت: خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...

چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:51  توسط منصور | 

 
 
Men kimem
 
Men aydan sele dushen ishiq nuruyam
 
Men goyden yere enen adi insan ruhuyam
 
Har an sahile chixan duzlu denis suyuyam
 
Men oxunmamish kitab men sirlar dunyasiyam
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:50  توسط منصور | 

 

 هنگامی که غبار انتظار برای همیشه روی قلب شکسته ام نشسته است.

هنگامی که گلی تنها آهسته روی قلبم روییده است.

هنگامی که غروب سرخ عاشقانه ترین تصویر هستی را نظاره می کنم.

و هنگامی که برگ های تکراری زندگی ام را ورق می زنم.

همیشه و هرلحظه به یاد تو هستم ای سرخ ترین شکو فه ی زندگی ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:14  توسط منصور | 

منم عاشق مرا غم سازگار است

تو معشوقی تو را با غم چکار است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:27  توسط منصور | 

 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم وسطه يه مردابه بزرگ .... حالا که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم ... حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودشو وقف مرداب کرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 6:19  توسط منصور | 

 

آمده ام تا عاشقانه ترین شعر ها را برابت بخوانم

از تمام دیوار های زمین به سلامت گذشه ام

دستانم را بگیر

بگذار صادقانه در کنارت بمانم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:31  توسط منصور | 

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي

 و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ...

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي

 واست عزيزه بي وفايي باشه ...

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب

 نگاه عاشقانه تو رو نده ...

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه

ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به

 تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو

پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:18  توسط منصور | 

 دیگه ندارم طاقتی

دیگه نمونده فرصتی

بزار یکم نگات کنم

شاید نباشه مهلتی

بزار که آخرین نفس

با دل خوش رهات کنم

برو به راه جاده ها

شاید بشه نگات کنم

شاید بشه یه بار دیگه

تو رو تو آغوش بگیرم

به من بگی دوست دارم

جلوی چشمات بمیرم

سر روی شونت بزارم

پا روی قلبم نزاری

اشک تو چشات حلقه بشه

به من بگی دوسم داری

اما همش خیال که

تو رو دوباره ببینم

اگه که پیشم نباشی

تو اوج غربت می میرم

اگه یه روز تنها شدی

چشمو به جاده ها ندوز

بدون یکی منتظره

یکی دوست داره هنوز

شاید بشه یه بار دیگه

 تو رو تو آغوش بگیرم

به من بگی دوست دارم

 جلوی چشمات بمیرم

                                                                                     با صدای مسعود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:24  توسط منصور | 

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم

 ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي

 

 

اگر روزی دلت لبریز غم بود

گذارت بر مزار کهنه ام بود

بگو این بی نصیب خفته در خاک

یه روزی عاشق و دیوانه ام بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:14  توسط منصور | 

یادت هست که گفتی دوستت دارم  سرم رو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.سرم رو بالا

آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه

تکرار اون حرفای نافذ و اون جمله که هیچ وقت برایم تکراری نمی شد باعث شد که دل

من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوستت دارم.

مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟

یکی از ما دو تا دروغ می گفتیم...

ولی هنوز... همان قدر برایم عزیز هستی که نمی توانم تهمت ان دروغگویی رابه تو بزنم.

آری من دروغ می گفتم دروغی به وسعت تمایی بی تو ماندن هایم من دوستت نداشتم من

دیوانه وار عاشقت بودم.من تو را با ذره ذره ی وجودم می پرستیدم ولی تو............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:27  توسط منصور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز وپایانی است
حتی
هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید
مرگ هم راهی است
×××××××××××
من منصور هستم
متولد 19/3/1368
دانشجوی رشته ی زیست شناسی
از اهالی اردبیل


پیوندهای روزانه
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
دل نوشته های چند جوان(توحید-وحید-محمد رضا-فرزاد-مهرداد)
غروب عشق(الهه)
یه جورایی(بهنام)
حرف حساب(هادی محمدی)
نامه هایی که هرگز پست نشد(مهسا)
آذربلاگ
بیرتک وبسایت ایرانیان
تورک بلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM